محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

350

خلد برين ( فارسى )

به دركات نيران فرستادند و غنايم بىكران به دست روميان افتاده در ركاب قيصر متوجه شهر بودين كه پايتخت ولايت انكرس بود شدند و افرنديش زاده سر بر خط فرمان نهاده با پيشكش فراوان به آستان سلطان سليمان آمده مفاتيح قلعه و شهر را بسپرد و قيصر حكومت آن كشور را به او ارزانى داشته به استنبول مراجعت نمود . ديگر از وقايع كه در اين سال در دربار اقبال روى نمود قتل ديو سلطان بود كه در روز پنجشنبه دويم شهر شوال به انگيز چوهه - سلطان روى نمود . و چون ديو سلطان به فرمان قهرمان قهر از مسند وكالت برخاست چوهه سلطان به موجب فرمان به جاى او نشست و قوشون ديو سلطان را به سليمان بيك روملو كه يكى از ملازمان او بود عنايت نمود . و در اين سال قشلاق پادشاه به استحقاق در دار السلطنهء قزوين اتفاق افتاد . ديگر از وقايع اين سال كه خبر وقوع آن به مسامع جلال رسيد شورش بغداد و قتل ابراهيم خان حاكم آن ديار و بلاد به تبع جهل و جنون برادرزادهء خويش ذو الفقار بد نهاد بود . بيان اين سخن آن است كه در آن زمان كه شعلهء ظلم و طغيان عبيد خان بىايمان و طايفهء به درك اوزبك در مملكت خراسان سر به آسمان كشيده هر روزه اخبار اقتدار ايشان معروض پايهء سرير سلطنت مصير مىگرديد و پيوسته مكنون خاطر خطير شهريار كشورگير آن بود كه هر چند زودتر به شعلهء تيغ ذو الفقار ، آثار بخار سركشى و پندار را از دماغ خانان اوزبك فرو نشاند در خلال اين احوال به مسامع جلال رسيد كه ذو الفقار پسر نخود سلطان كه به حكومت كلهر سر غرور مىخاريد بىسابقهء كلفت و كدورتى به محض جهالت و جنون با گروهى از مردم دون بر سر عم خود ابراهيم خان والى دار السلام در حينى كه در ييلاق ماهىدشت مقام داشت تاختن آورد ، و پيش از ورود آن مردود هر چند غلامان ابراهيم خان به عرض وى رسانيدند كه ذو الفقار غدار با سپاهى جرار به ايلغار مىآيد گوش به آن سخنان